از هر دو نفر
که به هم
مىرسند
يکى
گم شده است!
نگو پيش منى
اگر پرسيدند...
بگذار يکىمان
گم شود
در اين
آشنايى...
گيجم!
حالم دست خودش نيست
ديشب شهوانیترين خواب دنيا را ديدم
زبانم را غلاف کنم که نگويم؟!
پسری داشت
تنها
تنها
سيگار كاپيتان قرمزش را روشن میکرد...
صبح مرا اب برده بود.
|
|
اهای دختر
مرا دوست نداشتهباش
من هنوز به دنيا نيامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
... چه مردی!
مرا دوست نداشتهباش
مرد من ـ که روزی عاشق مردی مرده بود ـ
زير پايم خفتهاست
و مرا به هزار اسم اشنا صدا میزند
... چه صدايی!
مرا دوست نداشتهباش
من دنبال زيباترين جمله ام
برای سنگ مزار او
و پيدا کردن تاريخ تولدش
... چه تولدی!
...حالا،
سالهاست
پشت دیوار شیشه ای اتاقت چشم گذاشتهام
تا فقط یکبار دیگر صدا بزنی:
بیا...
|
|
پسربچه
قایق کاغذی را
روی وان پر از آب،
به سمت پسربچهی دیگر
رها میکند.
میدانی،
مهم نیست که قایقت
کاغذی باشد یا چوبی
کوچک باشد یا اقیانوسپیما
مهم این است که در آن سوی آب،
کسی در انتظار پهلوگرفتنش باشد.
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
کلاسها که شروع شد ما توی خوابگاه مستقر شده بودیم٬من و محمدو چهار نفر دیگه توی یه اتاق هجده متری.روزهای خوبی بود کارمون شده بود ورق بازی ٬ رفتن به استخر ٬سر به سر هم گذاشتن و گاهی هم کشتی گرفتن .وقتی هم اگر باقی میموند کمی درس می خوندیم. خوب دیگه ترم اول بودیم و درسهامون زیاد سنگین نشده بود .
کار خاصی نمیکردیم ولی من از اینکه توی این جمع پسرونه هستم خیلی خوشحال بودم بخصوص که محمد در کنارم بود .یکی دو ماهی از ترم نگذشته بود که به صرف شام و فیلم سوپر خونه بروبچ دعوت شدیم .ما که اکثرمون تا حالا فیلم سوپر ندیده بودیم با کمال میل قبول کردیم . بعد از ظهر ٬بعد از تموم شدن کلاس شش نفری با سیامک و همخونه ایش ٬مستقیما از دانشکده رفتیم خونشون. هنوز نرسیده مشغول نگاه کردن فیلم شدیم .بچه ها که بشدت احساساتی شده بودن یا بالش تو بغلشون رو خفه میکردن ویا فرش بیچاره رو سوراخ میکردن : ...عجب سینه ای توپ بسکتباله ......پسر باسشو نگاه کن.....جووووون ممتو بخورم....... . ولی اینها چیزهایی نبود که من بخاطرش احساساتی شده بودم٬من از اول تا اخر نگاهم به مرده بود و بدنش ٬اولین باری بود که یه مرد رو لخت میدیدم ٬عجب چیز توپی بود. مثل همیشه باید احساساتم رو سرکوب میکردم .نباید کسی میفهمید: ...عجب هلوی رسیده ایه ها .... .
این اولین باری نبود که متوجه تفاوتم با دوستام میشدم .....
نمیدونم از کجا باید شروع کنم
ازدوران کودکی همیشه مسابقات کشتی جذابترین برنامه تلویزیونی بود٬تن نیمه عریان کشتی گیرها ضربان قلبم رو زیاد میکرد.یا تابستونهای دوست داشتنی که تماشای دزدانه بدن خورشید دیده شناگرها ی کنار دریا روزهام رو قشنگ میکرد.همیشه کمبود یه دوست٬ همجنس وشاید همخواب رو احساس میکردم.نداشتن برادر رو توجیهی برای این احساسات کودکانه ام میدونستم....
کمی که بزرگتر شدم نسبت به بچه هایی که تو مدرسه مورد انگولک بقیه بودن احساس ترحم داشتم و دوست داشتم یه رابطه دوستانه باهاشون برقرار کنم و ازشون دفاع کنم....
بعد از بلوغ از خودم بیشتر خوشم اومد .چقدر دم و دستگاه زیر نافم جذابتر شده بودند ...چقدر از عضلانی شدن بدنم لذت میبردم...و چقدر با موهای روی سینه هام حال میکردم...
حالا دیگه دانشجو شده بودم....