تبليغاتX
پیله



از هر دو نفر
که به هم
مى‌رسند
يکى
گم شده است!

نگو پيش منى
اگر پرسيدند...

بگذار يکى‌مان
گم شود
در اين
آشنايى...

+ نوشته شده توسط فراز در 85/06/18 و ساعت 16:58 |


گيجم!
 حالم دست خودش نيست
ديشب شهوانی‌ترين خواب دنيا را ديدم
زبانم را غلاف کنم که نگويم؟!
پسری داشت
تنها
   تنها
     سيگار كاپيتان قرمزش را روشن میکرد...

صبح مرا اب برده بود.

+ نوشته شده توسط فراز در 85/06/11 و ساعت 16:21 |

 

 

اهای دختر

 مرا دوست نداشته‌باش
من هنوز به دنيا نيامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
... چه مردی!

مرا دوست نداشته‌باش
مرد من ـ که روزی عاشق مردی مرده بود ـ
زير پايم خفته‌است
و مرا به هزار اسم اشنا صدا می‌زند
... چه صدايی!

مرا دوست نداشته‌باش
من دنبال زيباترين جمله ام
برای سنگ مزار او
و پيدا کردن تاريخ تولدش
... چه تولدی!

+ نوشته شده توسط فراز در 85/06/06 و ساعت 18:22 |



...حالا،
   سال‌هاست
   پشت دیوار شیشه ای اتاقت چشم گذاشته‌ام
   تا فقط یک‌بار دیگر صدا بزنی:
                                     بیا...

+ نوشته شده توسط فراز در 85/05/27 و ساعت 9:44 |

 

پسربچه
قایق کاغذی را
روی وان پر از آب،
به سمت پسربچه‌ی دیگر
رها می‌کند.

می‌دانی،
مهم نیست که قایقت
کاغذی باشد یا چوبی
کوچک باشد یا اقیانوس‌پیما

مهم این است که در آن سوی آب،
کسی در انتظار پهلوگرفتنش باشد.

+ نوشته شده توسط فراز در 85/05/21 و ساعت 16:20 |
خواب می‌بینم
انگاری در خواب،
که نشسته‌ای کنارم
و به صورتم در خواب نگاه می‌کنی.
لب‌هایم طرح بوسه دارند.
از همان «بوسه‌های ناسیراب» همیشگی‌مان

فکر می‌کنم،
انگاری در خواب
به تو
به صورتت

خواب می‌بینم
نشسته‌ام کنارت
نگاه می‌کنم به تو در خواب
به لب‌هایت که طرح بوسه گرفته‌اند
در انتظار لب‌های من

دلم می‌گیرد،
در خواب یا بیداری
نمی‌دانم...
از دوری‌مان
از لب‌های منتظر
همیشه منتظر
از این خواب تا آن خواب
مگر چه‌قدر فاصله است؟

+ نوشته شده توسط فراز در 85/05/17 و ساعت 10:17 |
 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

 

 

+ نوشته شده توسط فراز در 85/05/09 و ساعت 20:25 |
ترم اول باتمام خاطرات خوبش تموم شد. با شروع شدن ترم دوم هم اتاقیهام یکی یکی جی اف دار شدن و من لحظه به لحظه تنهاتر میشدم. محمد هم از این قائله مستثنی نبود . با یکی از همشهری هاش که معماری می خوند ریخته بودن رو هم.خیلی از این موضوع ناراحت شده بودم.من عاشق محمد شده بودم ولی من برای محمد فقط  جایگاه یه دوست صمیمی رو داشتم ،دیگه وقتهاش با فاطمه پر میشد. بعد از دو سه هفته  خود خواهی رو کنار گذاشتم. دیگه ناراحت نبودم .فقط احساس تنهایی میکردم.
طفلکی محمد که متوجه تغییر رفتار من شده بود میخواست یه جوری خوشحالم کنه. فکر میکرد من ادم بی دست و پائیم و اگه تو موقعیت انجام شده قرار بگیرم همه چیز روبراه میشه این بود که یه روز بی مقدمه پرسید به نظرت از هم اتاقیهای فاطی کدومشون جذابترن . گفتم :چرا اینو میپرسی. گفت :همینجوری، میخوام ببینم سلیقت  چطوره.بعد از کمی فکر کردن گفتم :فکر کنم مریم از همشون بهتر باشه.همین کافی بود تا محمد برنامه یه سفر چهار نفره رو ردیف کنه. یه سفر هفت ساعته با اتوبوس شبرو ،در کنار یکی از دخترهای خوشگل دانشکده فنی ،کافی بود تا هر پسر غیر همجنسگرایی رو که به شدت احساس تنهایی میکرد ،احساساتی کنه.اما من هیچ احساسی نسبت به مریم پیدا نکردم . حتی وقتی که مریم سرشو روی بازوم گذاشته بودکه بخوابه،اونو یه گربه لوسی میدیدم که بعد از بازیگوشیهاش خودشو به ادم میچسبونه و دوست داره نازش کنن تا بخوابه .نگاهی که به صندلیهای کناری انداختم داغم تازه شد.ای کاش مثل ترم پیش من جای فاطی نشسته بودم ...ای کاش  دستهای من تو دستهای محمد بود ...ای کاش محمد مثل من بود ... .ای کاش این راه لعنتی زودتر تموم بشه.... ای کاش .... ای کاش .... .
خورشید که در اومد سفر چندش اور من هم تموم شده بود. خدایا شکرت یه نفس راحت کشیدم.از دخترا که جدا شدیم محمد اسرار کرد که نهار برم خونشون . خیلی خسته بودم . ازش خداحافظی کردم ورفتم خونه. تو فرجه مریم چند باری به بهانه سوالات درسی و البته بیشتر احوالپرسی  خونمون زنگ می زد. هر چی کمتر تحویلش میگرفتم  بیشتر خودشو میچسبوند . بالا خره بعد از چندین بار تماسهای یکطرفه مریم و تحویل گرفتنهای جانانه من  کاسه صبرش سر اومد و رابطه نا خواستمون تموم شد
+ نوشته شده توسط فراز در 85/04/25 و ساعت 20:16 |
موقع ثبت نام توی راهروی دانشکده یه دوست پیدا کردم٬محمد هم رشته و هم ورودی من بود یه پسر خوش تیپ با چشمهای مشکی و کمی سبزه ٬خیلی به نظرم جذاب می اومد٬بهش پیشنهاد دادم که اگر میخواد تو خوابگاه بمونه هم اتاقی بشیم ٬اونم حرفی نداشت.خلاصه کارهای ثبت نام که تموم شد از همدیگه خداحافظی کردیم وبه خونه برگشتیم تا کلاسها شروع بشه...

کلاسها که شروع شد ما توی خوابگاه مستقر شده بودیم٬من و محمدو چهار نفر دیگه توی یه اتاق هجده متری.روزهای خوبی بود کارمون شده بود ورق بازی ٬ رفتن به استخر ٬سر به سر هم گذاشتن و گاهی هم کشتی گرفتن .وقتی هم اگر باقی میموند کمی درس می خوندیم. خوب دیگه ترم اول بودیم و درسهامون زیاد سنگین نشده بود .

کار خاصی نمیکردیم ولی من از اینکه توی این جمع پسرونه هستم خیلی خوشحال بودم بخصوص که محمد در کنارم بود .یکی دو ماهی از ترم نگذشته بود که به صرف شام و فیلم سوپر خونه بروبچ دعوت شدیم .ما که اکثرمون تا حالا فیلم سوپر ندیده بودیم با کمال میل قبول کردیم . بعد از ظهر ٬بعد از تموم شدن کلاس شش نفری با سیامک و همخونه ایش ٬مستقیما از دانشکده رفتیم خونشون. هنوز نرسیده مشغول نگاه کردن فیلم شدیم .بچه ها که بشدت احساساتی شده بودن یا بالش تو بغلشون رو خفه میکردن ویا فرش بیچاره رو سوراخ میکردن : ...عجب سینه ای توپ بسکتباله ......پسر باسشو نگاه کن.....جووووون ممتو بخورم....... . ولی اینها چیزهایی نبود که من بخاطرش احساساتی شده بودم٬من از اول تا اخر نگاهم به مرده بود و بدنش ٬اولین باری بود که یه مرد رو لخت میدیدم ٬عجب چیز توپی بود. مثل همیشه باید احساساتم رو سرکوب میکردم .نباید کسی میفهمید:  ...عجب هلوی رسیده ایه ها .... .

این اولین باری نبود که متوجه تفاوتم با دوستام میشدم .....

+ نوشته شده توسط فراز در 85/04/19 و ساعت 15:16 |

نمیدونم از کجا باید شروع کنم

ازدوران کودکی همیشه مسابقات کشتی جذابترین برنامه تلویزیونی بود٬تن نیمه عریان کشتی گیرها ضربان قلبم رو زیاد میکرد.یا تابستونهای دوست داشتنی که تماشای دزدانه بدن خورشید دیده شناگرها ی کنار دریا روزهام رو قشنگ میکرد.همیشه کمبود یه دوست٬ همجنس وشاید همخواب رو احساس میکردم.نداشتن برادر رو توجیهی برای این احساسات کودکانه ام میدونستم....

کمی که بزرگتر شدم نسبت  به بچه هایی که تو مدرسه مورد انگولک بقیه بودن احساس ترحم داشتم و دوست داشتم یه رابطه دوستانه باهاشون برقرار کنم و ازشون دفاع کنم....

بعد از بلوغ از خودم بیشتر خوشم اومد .چقدر دم و دستگاه زیر نافم جذابتر شده بودند ...چقدر از عضلانی شدن بدنم لذت میبردم...و چقدر با موهای روی سینه هام حال میکردم...

حالا دیگه دانشجو شده بودم....

+ نوشته شده توسط فراز در 85/04/17 و ساعت 14:48 |